Sunday, October 01, 2006

بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید
در این عشق چو مردید همه روح پذیرید
بمیرید بمیرید و زین مرگ مترسید
کز این خاک برآیید سماوات بگیرید
بمیرید بمیرید و زین نفس ببرید
که این نفس چو بندست و شما همچو اسیرید
یکی تیشه بگیرید پی حفره‌ی زندان
چو زندان بشکستید همه شاه و امیرید
بمیرید بمیرید به پیش شه زیبا
بر شاه چو مردید همه شاه و شهیرید
بمیرید بمیرید و زین ابر برآیید
چو زین ابر برآیید همه بدر منیرید
خموشید خموشید خموشی دم مرگ است
هم از زندگیست اینک ز خاموش نفیرید

Thursday, December 29, 2005

يك حكايت زيبا از گلستان سعدي

گلستان سعدی
باب اول در عبرت پادشاهان
در يكى از جنگها، عده‌اى را اسير كردند و نزد شاه آوردند. شاه فرمان داد تا يكى از اسيران را اعدام كنند. اسير كه از زندگى نااميد شده بود، خشمگين شد و شاه را مورد سرزنش و دشنام خود قرار داد كه گفته‌اند: هر كه دست از جان بشويد، هر چه در دل دارد بگويد.
وقت ضرورت چو نماند گريز
دست بگيرد سر شمشير تيز
ملک پرسيد: اين اسير چه مى‌گويد؟
يكى از وزيران نيک محضر گفت: ای خداوند همی‌گويد "والكاظمين الغيظ و العافين عن الناس"
ملک را رحمت آمد و از سر خون او درگذشت. وزير ديگر که ضد او بود گفت: ابنای جنس ما را نشايد در حضرت پادشاهان جز راستی سخن گفتن. اين ملک را دشنام داد و ناسزا گفت. ملک روی ازين سخن درهم آمد و گفت: آن دروغ پسنديده‌تر آمد مرا زين راست که تو گفتی که روی آن در مصلحتی بود و بنای اين بر خبثی.  چنانكه خردمندان گفته‌اند: دروغ مصلحت آميز به ز راست فتنه انگيز
هر كه شاه آن كند كه او گويد
حيف باشد كه جز نكو گويد

و بر پيشانى ايوان كاخ فريدون شاه ، نبشته بود:
جهان اى برادر نماند به كس
دل اندر جهان آفرين بند و بس
مكن تكيه بر ملك دنيا و پشت
كه بسيار كس چون تو پرورد و كشت
چو آهنگ رفتن كند جان پاك
چه بر تخت مردن چه بر روى خاك

ساعت 23:30 - 08/10/1384
تهران

Tuesday, December 27, 2005

اكنون زمان محياست تا بگوئي

اكنون زمان محياست تا بگوئي آنچه را كه ميداني و ديگران فكر مي‌كنند كه تو نمي‌داني! اكنون وقت آنست كه فرياد بزني چرا همة ما چشم و گوشمان را بسته‌ايم و تمامي آنچه كه هست را نيست مي‌ناميم در حاليكه همه مي‌دانيم كه حتي به خودمان هم داريم دروغ مي‌گوئيم!؟
راستي چرا آدمي خود را اينقدر كوچك و محدود مي‌كند؟ چرا نمي‌بيند كه آنهائي كه تا ديروز بوده‌اند امروز نيستند؟ آيا من فردا هستم تا اين حروف را كنار هم بگذارم و با آنها اين كلمه‌ها و جمله‌ها را بسازم و بعد ادعا كنم كه دارم درد دل مي‌كنم!؟ راستي چرا ما با خودمان هم صادق نيستيم!؟
با خودم حرف خواهم زد نه با هيچكس ديگر! امّا دليل اينكه اين نوشته‌ها را در اينجا گرد مي‌آورم يادآور خاطرات سالهاي تنهايي و پاكي است با خوباني كه ديگر از آنها دورم و تنهايي بي انتها و بدور از تهي بودني كه از آنهم محروم شده‌ام
از خودم (كه هنوز هيچكس تنوانسته او را به من! معرفي كند) و يارانش كمك خواهم گرفته تا راهي را شروع كنم كه به شناخت و ابديت برسد
من از تو دوري نتوانم، نتوانم *** دمي بنشين تا سوز دل بنشانم، بنشانم